خرید بک لینک

درباره سایت

از یادداشت های خانم پاپن هایم

آخرین مطالب

امکانات وب

قبلا که این همه تب و تاب رفتن در من بود، همه چیز در درونم عصیان کشیده و نفرت برانگیز بود. از هوای این منطقه ی جغرافیا، از اخبارش، از تکه پارچه های اضافه ی آویزان به زن ها، از قانون و مقررات بی سر و ته و نامشخص، از این همه سردرگمی، از بی پولی، از قیمت ها که آسانسوری بالا می روند بیزار بودم. الان؟ بعد از این همه دویدن! راستش دیگر برایم فرق نمی کند چه بپوشم، چقدر پول داشته باشم، اصلا کارم را دوست دارم یا نه. آب و هوا خوب است یا بد، من جانم میرود یا یک جوان دیگر. عجیب است ولی انگار فلج شده ام و حسی ندارم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: جمعه 21 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:09

امروز دنبال کارهای تمدید پاسپورتم رفتم، بعد از آن یکساعت ورزش کردم، الان هم پشت میز کارم نشسته ام و کانال موسیقی تلگرامم را انداخته ام روی پلی به کارهام میرسم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: جمعه 21 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:09

صبح بیدار شدم و دیدم هیچکاری ندارم، ساکم را برداشتم و رفتم ورزش کردم، بعد آمدم شرکت، صبحانه سفارش دادم و الان دارم یک پادکستی در مورد خودشیفتگی گوش میدهم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: جمعه 21 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:09

یکروز صبح از خواب بیدار شدم و انگار که کل زندگی ام را در کیسه زباله گذاشته باشم!دیدم همه از دست دادنی ها را داده ام، همه ی اعتمادهایم را کرده ام، همه ی عشق هایم را ورزیده ام، همه سگ دو هایم را زده ام ، همه ی خیانت هایم را دیده ام، همه ی خیانت هایم را کرده ام، همه ی کادوهایم را داده ام، همه ی تولدهایم را گرفته ام، همه ی آرزوهایم را کرده ام،همه ی سیگارهایم را کشیده ام، همه گریه هایم را کرده ام و از تمام آنچه که آدمها به آن میگویند زندگی هیچ برایم نمانده. دیدم دیگر به خیلی ها فکر نمیکنم، غصه نمیخورم، درد که میکشم برای کسی ناز نمیکنم، از کسی پول نمیگیرم، رنجیده نمیشوم، بلند بلند از ته دل نمیخندم، به بیماری هایم اهمیتی نمیدهم، برای چاق شدن بی رویه ام نگران نمیشوم، از دیدن دروغ ها و بی احترامی های اطرافیانم آزرده نمیشوم، دلتنگ بودنشان نمیشوم، دوستهایم را نفهمیدم کی ولی از دست داده ام، کتابهایی که خیلی دوست داشتم بخوانم را تا حدودی خوانده ام، آهنگ هایی که باید را تا حدودی شنیده ام، سرماهایم را خورده ام، از چاله ها در آمده به ته چاه ها رفته ام، نا امید شده ام، امیدوار شده ام، باز نا امید شده ام و باز ایستاده ام... ادامه داده ام، پیشنهاد های عجیب غریب شنیده ام و دیدم از تمام آنچیزی که آدم ها به آن میگویند زندگی هیچ برایم نمانده. چیزی در من فرو افتاده، نشست کرده، از بین رفته، سنگ شده، یک فضای خالی از بلند پروازی هایم نسبت به دنیا، حتی نسبت به خدا و شاید نسبت به زندگی و آدمها. حالا دلیل های کمی برای بودن دارم و آدمهای کمی که این را بدانند.Instagram: metimenevesht پیوندهای روزانه

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:46

آخرین بار که آمده بود دنبالم، اسفند ماه بود. برای خداحافظی، با هم رفتیم یک کافه ای سمت یوسف آباد نشستیم. من پر از حس های درهم برهم فقط نگاهش میکردم. بیشتر از ناراحتی خسته بودم، دیگر آخرهای راه سرم را تکیه دادم به صندلی ماشین، همه ی جانم سنگینی میکرد. دلم میخواست از این شرایط خلاص شوم. هفتم فروردین که پرواز کردحتی نزدیک هم نبودیم. من حتی راجع به رفتنش نتوانستم با کسی صحبت کنم، ناراحتی لالم کرد. بعد نمیدانستم چه کنم مثل الان که نمی دانم چه کنم. فقط از فکر کردن به او به خودم فرار کردم. دیروز که جنگ شد پرونده ی خوم را دیگر بسته دیدم. یک سال و یک ماه می گذرد و خبری نیست. حالا هم که وضعیت این است، از ذهنم گذشت چرا بیدار میشوم؟ که چه بشود؟

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:25

قربانت شوم، دیگر دنبال هیچ چیز نیستم! چرا فکر میکنی هر چه در این تن فرسوده بگردی قرار است یک چیزی کشف کنی! نه دیگر گذشته. من خودم رضایت داده ام به همین ها که باقی مانده و لذت بردن، بازی کردن با همین باقی مانده ها. مثلا در طول روز موتزارت کوش بدهم، چند ورق کتاب بخوانم، بعد از ظهرها لخ لخ کنان سیگاری بگیرانم و فیلمی به تماشا بنشینم و از سر بی حوصلگی در شبکه های اجتماعی قیمت هر چیزی که خوشم می آید را بی آنکه بخرم بپرسم چون نمی خواهد با تخم چشم فروشنده روبرو شوم! قهوه بنوشم، با آفتاب حال کنم ... در سرم حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم. یک وقت هایی دستی به آشپزی ببرم.بله عزیز من. بله.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:25

خستگی بیشتر از هر حس دیگری بر من مستولی شده. دیشب تا ده شب در خیابان ها دنبال خانه می گشتیم و آنقدر خانه های آشغال نشانمان دادند که کم مانده بود وسط خیابان بزنم زیر گریه. دلم میخواهد از این وضعیت در بیایم. فقط توانستم بروم زیر دوش چند سیگار بکشم بخوابم و صبح زود خودم را برسانم به تردمیل و بدوم! موتزارت گوش بدهم و قهوه بنوشم و قرص هام را بندازم بالا. من آدم سختی کشیدن و دربدری نیستم! آدم هیجان ها و نداری نیستم! آدم بالا و پایین زیاد دیگر نیستم! درهیچ چیز لعنتی. از حس ناامنی بیزارم، از بیرون امدن از نقطه امنم بیزارم، از خارج شدن از روتینم بیزارم.

برچسب: نویسنده: رها فراهانی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:25

صفحه بندی